شمارهٔ ۲۴۰
از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشستعقل از سپاهِ عشق هزیمت کنان بجست
اهلِ قیاس پس روِ عقلِ گریز پایما در بُلوک عشق فتادیم می به دست
در پوستینِ شیوۀ ما اوفتاده اندقومی خیال بازِ هوس نا ِک خود پرست
گر می خوریم و گرنه تفاوت نمی کندما بر قرارِ خویش همان واله ایم و مست
از گل سرشته کالبدِ آدمِ صفیترکیب ما ز دُردیِ خم خانۀ الست
ما توبه بسته در سرِ زلفِ بتان و حسنآورده باز در سرِ زلفِ بتان شکست
بر من چه اعتراض که مأمورِ فطرتمای مدّعی به دستِ کسی اختیار هست
تشنیع بر نزاری و او خود شکسته وارهرگز به نام و ننگ نبوده ست پای بست
ماییم و کُنجِ فقر و می و گنجِ مسکراتتا گنبدِ سپهر شود هم چون خاک پست