شمارهٔ ۲۵۴
مستم امروز چنین مستی مستکه زمن نیستی آمد در هست
گرنه پیوسته چنین باید بودپس چرا عاشق و مستم پیوست
بر من انکار چرا چون همهاندعاشق و شیفته و دوست پرست
محتسب مست و مشنِّع بر منکه دگر باره فلان توبه شکست
ای مسلمانان از بهر خدایکیست کو نیست چو من عاشق و مست
هیچ کس نیست در آفاق که نیستزیر پای هوسی دیگر پست
از سرِ دنیی و عقبی برخاستهر که در کنج خرابات نشست
عاقبت در سرِ دل کردم جانجان و دل هر دو بدادم از دست
دارم از شیخ سوالی موجزنکتهای نادره بر خواهم بست
آن که زو روح بیاساید بهیا از آن کو دلِ دلداده بخست
با صبا گفتم اگر بتوانیکه ز سر تازه کنی عهدِ الست
اگر از ظلمتِ بیت الاحزانروی آن هست که بتوانم جست
راه بر مصرِ نزاری کن زودبویِ پیراهنِ یوسف بفرست