گنج

شمارهٔ ۱۳۲۲

گر از دفترِ عشق رمزی بخوانیخطا نامه ی عقل بر هم درانی
گر اموات خواهی که احیا بباشدبمیر ای حکیم از چنین زندگانی
به عمدا مکن در مراتب تصرفکه مفروغ و مستانف از هم ندانی
بدین چشم دیدن محال است او راخطا بین تصور کند این معانی
نباید طمع کردن از رویِ ظاهرکه کس را میسر نشد این امانی
ز بالا درآیی به گردن درافتیمُحال است در عینِ پیری جوانی
مگر نردبان پایه پایه بر آییبه شرطی که عشقت کند نردبانی
ز کون و مکان برشکن تا ببینیکه جمله توی آن چه فی الجمله آنی
شود در تو معلوم حسی و عقلیکه تو هم معما و هم ترجمانی
نزاری جز او کس ندیده‌ست اوراوگر خود کلیم الله لن ترانی
چو بر حکمِ اول نبوده‌ست قانعاز آن گشت محجوب در حکمِ ثانی