گنج

شمارهٔ ۶۹۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتنقافیه: انش۱۷ بیت
گفتم آیا در کنار آرم میانشخود سبک در تاب شد و آمد گرانش
خواستم تا بوسه یی گیرم ز لعلشبی دُرِ دندان نشد پیدا دهانش
قفلِ لب بگشاد و خندان شد به خندهاز دهان آن گه پدید آمد نشانش
چون رکابش پای بوسی چشم دارمگر به دست من دهد دولت عنانش
منعمان و بستر و بالینِ نازکما و خاکِ کوی و خشتِ آستانش
هر که را شد جیبِ نام و ننگ پارهبعد ازین دامن نگیرد این و آنش
گر شود در دوست مطلق محو نَبوَدبیم و امیّد از جهنّم وز جنانش
ور برانگیزندش از خوابِ قیامتبویِ عشق آید به حشر از استخوانش
از دلِ چون کوره گر آهی بر آرمچشمۀ خور باز پوشاند دخانش
ناصحِ افسرده آگاهی ندارداز تنورِ سینۀ آتش فشانش
یار شیرین است و دل فرهاد و خسروعشق خواهد زود کردن قصدِ جانش
گرچه ترکِ سینۀ سیمین نگیردمی کند حالی به سنگی امتحانش
فارغ از پندست و آزاد از نصیحتچون کند چون دوست می دارد چنانش
گردِ بدمستان چه می گردی نزاریالحذر از چشم های ِناتوانش
از بلا پرهیز اولا تر نگه کنتیرِ غمزه در کمان ِابروانش
هر که انسانیّتی دارد نزاریناگزر باشد ز یارِ مهربانش
تا چه کار آید چه خواهد کرد ممسکگر نباشد جان فدایِ دل ستانش