شمارهٔ ۶۹۵
هیهات نزاری بنگر بوسه ستانشزلفش بکش و لب بگز و بوسه ستانش
با آن که چنین است مشو غرّه به حسنشبی کار چرا باشی مگذار چنانش
مگریز ز تیرِ مژۀ مستش اگرچهتا گوش کشیده خمِ ابرویِ کمانش
تا از لبِ شیرینش بوسه نستانیشیرین ست چه می دانی یا شور دهانش
تا بویِ نمک دارد یا لذّتِ شکّرجز آن نشناسد که مکیده ست دهانش
سر در سرِ شیرینِ لبش کرد چو فرهادبا هر که نویدِ شکری داد زبانش
آن کس که ببوسید گمان است یقینشوآن کس که نبوسید یقین است گمانش
از تیرکشِ غمزۀ او روی نپیچیدگر هر مژه در دیده شود هم چو سنانش
بی چاره نزاری چه حکایت کند از وصلهرگز به کناری نرسیده ز میانش