گنج

شمارهٔ ۶۸۵

که را کشتند دی چشمانِ مستشکه هست امروز خون آلوده دستش
منم آن کشتۀ حی بازگشتهبه بوسی از لبِ کوثر پرستش
دلی کو کز کمندِ زلفِ او جستکه نی چشمش به تیرِ غمزه خستش
اگر زان دستِ سیمین می فرستدمرا خوش تر ز نوش آید کبستش
هلال از بهرِ آن شد ماهِ گردونکه چون ماهی برآویزد به شستش
به عکسِ قامتِ سروِ سرافرازقیامت می کند بالایِ پستش
مرا گویی مرو در کویِ یاریکه هر دم با کسی باشد نشستش
چه افتادی به دستِ گل عذاریکه خاری از تو در دامن نبستش
ملامت بر نزاری تا کی آخرروا نبود مکن چندین شکستش
نزاری از کسی بیمی نداردبه غیر از غمزۀ چشمانِ مستش
نصیحت با کسی گویند کو راغمِ دنیا و دین یک ذرّه هستش