گنج

شمارهٔ ۶۸۴

دوست می دارم خمارِ چشم مستشو آن نگار و نقش بر سیمینه دستش
از کجا گویم که از سر تا به پایشدر نکویی هر چه بتوان گفت هستش
سرو را با آن بلندی غیرت آیداز قیامت کردنِ بالایِ پستش
گر نموداری به چین افتد ز رویشقبله سازد مردمِ صورت پرستش
هر که را برخاست از سودایِ او دلدم به دم مهری دگر در جان نشستش
ای دریغا توبۀ ده سالۀ منگرچه محکم بود هم در هم شکستش
خلق می گوید نزاری را چنین دلدر چنان شوخی نمی بایست بستش
از قضایِ عشق نتواند بجستنبس که جان از طعنۀ دشمن بخستش