شمارهٔ ۱۳۸۹
ای در محیط کرده دعوی آشناییرفتی چنان که هرگز دیگر برون نیایی
گرداب در ربوده ساحل به خواب بیندهرچند بیش کوشد کمتر بود رهایی
از لنگرِ طبیعت بگشای کشتیِ جانبارِ گران بیفکن گر مردِ راهِ مایی
سلطانِ هفت کشور در کنجِ ما نگنجدیا سر فرو نیاید کز ما کند گدایی
لات و هُبل پرستی بهتر که خویشتن راای ننگ بت پرستان آخر ببین کجایی
مردانه وار خو کن در خانقاهِ وحدتهمچون زنان رعنا تا کی ز خود نمایی
فتح اتّفاق خواهد نه کسرت سپاهیکار اتّفاق دارد نه رنگ پارسایی
خواهی که مرغِ جانت در دامِ تن نیفتدبر کام دل طمع را دندان چه میگشایی
یاری طلب که وصلش هجران ز پس نداردپیوستگی خوش آید بی آفتِ جدایی
از بیم جان نزاری چندین طمع چه داریبا نیم نان به سر بر در کنجِ بی نوایی
خواهد ملک که روزی صد ره زمین ببوسداینجا که چون تویی را دادند کبریایی