شمارهٔ ۱۳۸۸
ندارم در همه شهر آشناییکه پیغامی برد از من به جایی
غمِ دل با که گویم محرمی کوکه بتوان گفت با او ماجرایی
مرا دیر است تا از ماه روییتقاضا میکند در سر هوایی
نیم نومید از این دولت که داندهنوزم هست در خاطر رجایی
خوشا گر دست دادی پای بوسشندانم تا چنین افتد قضایی
سری دارم فدای خاک پایشچه برخیزد ز دست بی نوایی
شبی گر اتّفاق افتد که با اوبه روز آریم در خلوت سرایی
چنان باشد که بر مسند نشیندبه شرکت پادشاهی با گدایی
نه زر نه زور کاری بر نیایدبه دست عاجزان چبوَد دعایی
به دامِ عشق تا از عشق گویندنیفتد چون نزاری مبتلایی