شمارهٔ ۷۸۱
اگر دورم از تو به آب و به گِلولی با تو باشم به جان و به دل
ز مبدایِ فطرت برفته ست حکماز آن اتّصالم به تو متّصل
نه آن اتّصال است ما را به توکه دورِ زمانش کند منفصل
من آن مهربانم که از مهرِ دوستز من مهرِ گردون بماند خجل
به چشمی که رویِ تو بیند کسیبه رویی دگر چون شود مشتغل
به چشمت که نایند در چشمِ منهمه خوب رویانِ چین و چگل
به دعوی نگویم که من نیستماز آن بی وفایانِ پیمان گسل
قرینِ ثباتم ولی مضطربطفیلِ سلوکم و لیکن مُقِل
تحمّل کسی می کند بارِ عشقکه دایم بود چون شتر محتمل
تفاخر کسی را رسد در سلوککه مأمورِ امرست هم چون اِبل
نزاری ز اندازه بیرون مشونه غالی نه قاصر بلی معتدل
نزاری اگر وحدتت آرزوستطمع بگسل از کثرتِ جان و دل