گنج

شمارهٔ ۱۴۰۱

اگر از هر دو جهان برشکنی یک روییورنه ای یار کجا با که سخن می گویی
هر چه در دوست شوی محو و در او مستغرقاین توان گفت از اویی نتوان گفت اویی
هر چه او نه ، که و چه کو و کجا، اوست همهچون جز او نیست دگر پس تو که را می جویی
گر به تو بازنمایند تو را هیچ نه ایاز پیِ هیچیِ خود بیش چرا می پویی
در نمازی اگر از حرص و طمع آزادیدر بهشتی اگر آسوده دلْ و خوش خویی
پای بر گردنِ اکوان نه و از سدره برآیدست شوی از دل و جان چند به گل سر شویی
پای در حلقه ی فقرت چو نزاری ندهندتا تو در حلقه ی چوگانِ وساوس گویی