شمارهٔ ۹۸۳
عاقلهی عقل چیست مظلمهی مرد و زنهم نفسِ عشق باش بیش دگر دم مزن
یک سخن ار بشنوی با تو بگویم درستگر دمِ ما میزنی بر شکن از خویشتن
آنچه تو گویی محال و آن چه تو بینی خیالشرک نباشد روا در صفت ذوالمنن
سوزن و جیبِ مسیح هست مثال صحیحنتوان معراج کرد با دل و جان و بدن
خضرِ رهم باز داد بر لبِ آبِ حیاتزندهی عشقم کنون فارغم از جان و تن
طالبِنوحِ نجی باش ز بهرِ نجاتهر چه به کشتی رسی باز به دریا فکن
هر چه بماند ز تو نام و نشان جزو و کلّصورِ انا الحق بدم نوبتِ وحدت بزن
گر به ثباتِنخست داری عزمِدرستدنیی و دین مرد وار هر دو به هم در فکن
پیشِ نزاری مزن لافِ رسیدن به دوستتا نرسی نیستی محرمِ سرّ و علن
پیش مکن همچو قَز جهلِ طبیعی حجابهرزه مشو در کفن فضله به خود بر متن