شمارهٔ ۹۸۲
ای عشق میتوانی بر کلّ و جزوِ ما زنحاجاتِ ما روا کن فالی برین دعا زن
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردانپس چون تمام کردی بر بدوِ انتها زن
ساقی ز پای منشین جامی به دستِ ما دهز آبِ حیات آتش در کلّههایِ ما زن
چون باده در قنینه یعنی در آبگینهاز ما ببر غمِ دل با ما دمِ صفا زن
رطلی گران به ما ده دوری سبک بگردانتا چرخ کج نگردد بانگی بر استوا زن
باری هوایِ ما کن ما را ز ما جدا کنوآنگه به کینِ کینه بر بُن گهِ هوا زن
دعویِ استقامت با نفس منقطع کنمسمارِ صلح از آن پس بر نعل ماجرا زن
از شش جهات بگذر با کاینات منگربر چاسویِ وحدت لبّیکِ بیریا زن
از صدمهی زلازل بر هم فکن جهان رامغزِ زمین برآور بر تارکِ سما زن
جامِ وصال خواهی میکش خمارِ هجراندست از مراد بگسل در دامنِ وفا زن
گر بایدت نزاری کز خود خلاص یابیناقوسبینوایی بر بامِ انزوا زن