شمارهٔ ۵۹۱
ما را به سرِ کویِ خرابات برآریداین کارِ مهم تر ز مهمّات بر آرید
گو مدّعیان از سرِ تشنیع و شماتتشوری ز میان خانۀ طامات بر آرید
این پیرِ ملامت زده را سلسله در حلقخلقی ز پی اش گردِ محلّات بر آرید
و آن گه به سرِ دارانا الحق چو حسینشبر موجبِ محضر به سجلّات بر آرید
امروز ملامت که چنین منکر عشقیدفردای قیامت همه هیهات برآرید
ای بی خبران تا به درآیید ز خلقییک سر به خدا دستِ مناجات برآرید
گردن مکشید از لگدِ عشق به تسلیموز چاهِ طبیعت سرِ مافات برآرید
از اهلِ هُدا عذرِ محاکات بخواهیدو آن گه سرِ همّت به سماوات برآرید
پایی به وفا در رهِ اخلاص بکوبیددستی به صفا گردِ موالات برآرید
از خود به درآیید و ملاقات ببینیدتسلیم بباشید و مرادات برآرید
دست از من و ما و خودیِ خویش بداریددود از هبل و برهمن و لات برآرید
یا بر گهرِ سفتۀ من عیب مگیریدیا زین دُرر را ز بحرِ مجابات برآرید
گر پندِ نزاری بنیوشید سرِ فخراز ذروۀ گردون به مباهات برآرید