گنج

شمارهٔ ۱۰۴۷

ماییم و نیم جان و جهانی و نیم‌جوجان از برایِ می که ستاند زما گرو
ای یار اگر نداری طاقت گریز کنچون از مصافِ عشق برآمد غریو و غو
میدانِ عشق و معرکۀ عشق و زخم‌ِ عشقگر هیچت اختیار بود در میان مرو
گر برگِ جای دوست نداری و راه‌ِ دوستدر تنگ‌نایِ عشق سرِ خویش گیر و دو
ما با حواریانِ سماوات در گویماینک نهاده‌ایم به دعوی قدم به گو
طوبا به چشمِ وهم مصوّر کند خطیببی‌چاره سیاه می‌طلبد از نهالِ نو
گر سیر شد ز مؤعظۀ عاقلان دلتتذکیرِ عاشقانه بیا و ز من شنو
إلّا به پای‌مردیِ جبریلِ پای‌مردبر طاقِ آسمان نتوانند بست خو
در کیشِ عاشقان برافکنده عقل و حکمدر پیشِ آفتاب جهان‌تاب تیغ و ضو
در کشت‌زارِ عالمِ دنیا نزاریاإلّا به داسِ همّتِ مردان مکن درو
خواهی بهشتِ عدن بگویم ترا عیاناز حلقۀ ولایتِ عدنان برون مشو