شمارهٔ ۱۰۴۶
ای دلِ سوداییِ من چند ز رعناییِ توآفتِ بد نامیِ من غایتِ رسواییِ تو
مشعله بر سر کردی فتنه برون آوردییادِ جگرخواریِ من در غمِ تنهاییِ تو
بهرهنخواهی بردن غرّه نخواهم گشتنتو ز سبکباریِ من من ز شکیباییِ تو
صبر کنم تا چه شود کارِ فرو بستۀ منهم بگشاید روزی تعبیهآراییِ تو
گشت ز بیدادیِ تو طاقتِ من طاقشدهعمرِ گرانمایهٔ من در سر خودراییِ تو
چند تحمّل کردم تا ز جفا در گذریصاف نشد با دلِ من خاطرِ هرجاییِ تو
کیست نزاری که کند با چو تویی دلبازیگرچه چو او هست بسی واله و شیدایی تو