گنج

شمارهٔ ۱۰۴۸

به دادخواه زِ دستِ تو می‌روم سویِ اردومگر خلاص دهندم ز پای مالِ غم تو
به آن امید که یرغوچیانِ حضرتِ اعلابه حکم یاسه روانت در آورند به یرغو
به خیره چند کُشی بی‌گناه خلقِ جهان رابه تیرِ غمزه ی خون‌ریز از آن کمانِ دو ابرو
من از ولایت اینجوی پادشاهِ جهانمخراب شد ز دو هندویِ تو ولایت اینجو
شد از دو چشمِ سیه کارِ تو خراب جهانیجهان چنین نگذارد کسی به دستِ دو هندو
چو عرضه داشت کنم هیچ اشتباه ندارمکه دادِ من بستاند از آن دو غمزۀ جادو
اگر چنان که نترسی ز بازخواست ندانمچه عادت است که داری زهی سرشت و زهی خو
و گر به صلح‌گرایی و از خدای بترسیصفا خلاف برانگیزد از میانۀ هر دو
مکن ستیزه مکن بیش با نزاریِ مسکینخموش چند بود خاصه ناطق است و سخن‌گو