شمارهٔ ۷۹۶
تا فراقت دیدهام خون میچکاند دیدهامبرکَن از سر دیدهام گر جز خیالت دیدهام
رحم کن بر من که بیرویت ز پا افتادهامسر مپیچ از من که چون زلفت به سر گردیدهام
بارها پیشت ز غربت نامهها بنوشتهامو اندرین مدّت سلامی از کسی نشنیدهام
یادِ من بر خاطرت نگذشت تا باز آمدمبر من ار بادی گذر کرد از تو واپرسیدهام
بر تو آسان است از من پرس کاندر هر شبیتا به روز آوردهام سد ره به خون غلتیدهام
چون دلت بر من نبخشاید که من با عجزِ خویشنیمجانی داشتم از غم به غم بخشیدهام
گر قبولم میکنی ورنه چه گویم حاکمیکارِ من عشق است باری من ترا بگزیدهام
پیش ازین بودم نزاری بعد ازین آن نیستمتا به تو پیوستهام از خویشتن ببریدهام
بر لبم کس خندهای هرگز ندید الّا مگردر میان گریه بر احوال خود خندیدهام