شمارهٔ ۲۸۰
ز مستی تا دلآرامم برفتهستهمه رونق ز ایّامم برفتهست
به دورانها نیاید در گلستانچنان مرغی که از دامم برفتهست
ثبات و عقل و تمییزم نماندهستقرار و صبر و آرامم برفتهست
نمیخواهم دگر صهبا و صحرانشاط از مشربِ جامم برفتهست
چمن بر من چو زندان است و گلزارجهنّم تا گلستانم برفتهست
چراغِ مطلعِ صبحم نشستهستفروغِ مقطعِ شامم برفتهست
شکیبم از چنان رویی نکو نیستبرو گو گر به بدنامم برفتهست
بزرگان بر نزاری گو مگیریدخطایی گر بر اقلامم برفتهست