شمارهٔ ۷۵۲
مرا مکابره کشته ست بی خصومت و جنگبه جفتِ چشمِ سیاه آن نگارِ سبز آرنگ
سمن سُرین غزلی چون غزالِ دست آموزو لیک بر عقبش می رود رقیبِ پلنگ
ربوده گویِ ملاحت به زلفِ چون چوگاننموده روزِ قیامت به قامتِ چو خدنگ
به دل بری همه اعضا و پیکرش چالاکبه چابکی همه شکل و شمایلش ارتنگ
به هر که بر گذرد چاره نیست تا نکنددلش به سلسلۀ زلفِ چون کمن آونگ
به دادخواه چرا دامنش نمی گیرممیانِ خلق وز چنگش برون کنم دلِ تنگ
چه گونه سر به گریبانِ غم فرو نبرمکه عشق باز نمی گیردم ز دامن چنگ
تَنُک دلانِ چو ما را چه قدر خواهد بودکه هوش می برد از مغزِ مردِ با فرهنگ
دلش نسوزد بر نالۀ نزاریِ زارکه گر به کوه رسد خون شود بر و دلِ سنگ