شمارهٔ ۱۳۶۳
دریغ عمر که بیهوده صرف شد هی هیمن و شبی و زمانی و لحظه ای بی می
به دست خود که کند با خود این که من کردمکهای توبهام آخر ز احمقی تا کی
قسم نخورده و عهدی نکردهام وانکگواه قاضی شهرست هان بپرس از وی
وجودِ من متعلّق به جام می بودهستچنان که ذرّه به نور و چنان که نور به فی
به جست و جویِ می افتاده بودهام همه عمرچو رعد کوی به کوی و چو قیس حی بر حی
گرفته شارع خمخانه پیش دشمن و دوستزبان گشاده به نفرین و آفرین از پی
چهگونه توبه ز می کردن ای مسلمانانز می که قوتِ روان است و قوّت رگ و پی
همه گلابِ معنبر چکد ز ابر بهارگر از ترشّحِ می بر صبا نشیند خوی
همه سعادتِ میخوارگان که کرده ستندبه دستِ جود و سخا فرشِ صیتِ حاتم طی
نزاریا چو نیی مردِ توبه مردانهمی مغانه خور و غم مخور به ادنی شی