شمارهٔ ۱۷۹
بده بیار که می مایه ی حیات من استز بدو خلقت من متصل به ذات من است
به وقت صبح درآیم زخواب و برخیزمبه بانگ چنگ که قدقامت الصلات من است
به نزد هر کس از آنجا که ذات ناقص اوستهنوز زندقه از حیز صفات من است
مجال پس روی پیر عقل نیست که عشقفرو گرفته حوالی شش جهات من است
گمان برم به خلاص از قوای نفسانیکه نیست ممکن و این هم ز ممکنات من است
زهم گشاده شوم چون نفس فرو بنددعجب مدار که هم بند من نجات من است
سخن کرا نکند با مقلدان گفتنهرآنچه گفته ام از محض ترهّات من است
چه می کنند ملامت مرا گناه از کیستشکال پای من از عقل بی ثبات من است
ز بس که برنظرم جلوه می کند اصناماگر قبول کنی کعبه سومنات من است
چو من به من همه هیچ ام چو با توام همه توبه حکم الا الله لا اله لات من است
به خواب دیده ام ای دوست در حلال و حرامکه فاسقات به امر تو صالحات من است
مرا چه غم که معاند ترش نشیند و تلخکه زهر طعنه صاحب غرض نبات من است
حلاوت سخن من کجا نبات کجاکه شور بر همه عالم ز مسکرات من است
ز اسب نیک و بد خود چنان پیاده شومکه پیل مست بر این نطع شاه مات من است
گهی زباران رشک ارس بدی چشممکنون زگریه ی وافر ارس فرات من است
عوام را به نزاری از آن تعلّق نیستکه نام هستی او در مسلمات من است
من از نتیجه آدم نیم که فطرت منبرون ز فطرت آبا و امهات من است