گنج

شمارهٔ ۱۷۸

صبر ما از دوستان ناممکن استآشکارا و نهان ناممکن است
عشق بی تشنیع و بی تکلیف نیستور طمع داری همان ناممکن است
هیچ رحمش نیست بر فریاد منخود رقیب مهربان ناممکن است
گرملامت رفت بر من گر جفاعاشقی(بی) این آن ناممکن است
ورنه بار عشق بایستی کشیداحتمال از ناتوان ناممکن است
گر کسی را طاقت تسلیم نیستاز قضا کردن کران ناممکن است
چون عصای موسی اژدرها شدنچوب دست هر شبان ناممکن است
آرزومندم ولی پیرانه سراتصالم با جوان ناممکن است
عاشقی، مستی ، ز دنیا فارغیچون نزاری در جهان ناممکن است
جان جان ها چیست جام جان فزازندگی بی جان جان ناممکن است