گنج

شمارهٔ ۱۷۷

ما را به روی دوست شب تیره روشن استخود زلف و روی او شب و روزی معیّن است
در شب گر آفتاب نبینند پس چرابر روز روشنش شب تاری مبیّن است
در آرزوی آن که ببینم خیال اوشخصم چو رشته یی که در آید به سوزن است
روشن ز ماه تابه ی خورشید طلعتشاین سقف تا به خانه که کیوانش روزن است
عاطر به عنبرینه زلف مسلسلشمشک ختا که نافه ی آهوش مسکن است
حیران ز رشک دانه لولوی اشک مندرّ عدن که باطن دریاش معدن است
او آفتاب عالم و من ذره حقیرالحق چنان حریف چنین بابتِ من است
دولت مساعدت کند ار نه ز روی عقلهومان پیل تن نه به بازوی بیژن است
مرغی مقیدست دلم کز همه جهاندر خانه های حلقه زلفش نشیمن است
ماهی چنین که دید که خورشید آسمانکز نور او سراسر آفاق روشن است
هر شام طیلسان شب از رشک روی اودر سرکشیده هم چو کشیشان ارمن است
ماهی لطیف صورت سروی شریف ذاتپاکیزه روی نادره پاکیزه دامن است
من بی وصال او تن بی جان مطلقمو اوهم چو روح قدس همه جان بی تن است
چندان شگفت نیست که سر در سرش کنمصد خونش هم چو خون نزاری به گردن است
آری همه نکوست چو بر وفق رای اوستتسلیم عشق را چه غم از جور دشمن است