گنج

شمارهٔ ۸۴۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارم۱۰ بیت
بی تو خونابه به رخساره فرو می بارممرغ و ماهی همه شب خفته و من بیدارم
روزگاریست که بی مدّعیان می خواهمکه شبی بر سرِ کویِ تو به پایان آرم
بی تو فردوس نمی خواهم و طوبا و قصوراز بهشتی که نه آن با تو بود بیزارم
گر به چشمان سیاه اند حواری مشهورپس من این جا هم از آن چشم حواری دارم
طوبی از رشک شود زرد بدان سرسبزیکه برآید به چمن شاهدِ خوش رفتارم
ور میسّر شودم باز شبِ قدرِ وصاللب نهم بر لب جانانه و جان بسپارم
بیش ازین نیست دگر طاقتِ هجرانِ تو امچند ازین بار کشم صبر نماند این بارم
هرچه از حادثۀ یار برون آید دلدگر آهنگِ فضولی نکند پندارم
باز ناگاه کند تازه گلی درآبمکه از آن گل نتوانم که دگر سر خارم
آفت ِ جان نزاری دلِ محنت کشِ اوستوین همه با دلِ او ساختن از ناچارم