شمارهٔ ۸۴۱
ترا به جان و دل از جان و دل وفادارمکه من خود از همه ملکِ جهان ترا دارم
کسی به جایِ تو باشد مرا چه می گویمنعوذبالله اگر هرگز این روا دارم
سرم به تیغ بباید برید اگر به خطاز طوقِ عهدِ تو گردن دمی جدا دارم
به آرزویِ دلم در نمی شود چه کنمز پای بوسِ تو دستی که بر دعا دارم
خیال را بفرست ار تو خود نمی آییکه با خیالِ تو صد گونه ماجرا دارم
به دست بنده دعایی بود خدا داناستکه روز و شب به دعا دست برخدا دارم
عجب دلیست مرا در وفا چنان یکتاچو سرو اگرچه که قامت ز دل دوتا دارم
به رستخیز که فرزند را وفا نکنندبه جست و جویِ تو جان بر میان وفا دارم
روا ندارم اگر دیده در جهان نگردکه از خیالِ تو آنی نظر جدا دارم
بریز خونِ نزاری که دولتی ست مراکه درعوض چو تویی را به خون بها دارم