شمارهٔ ۷۳۸
هر که نباشد چو من پسرو ارباب عشقخامی و افسردهایست بی خبر از باب عشق
مدعیان کردهاند پشت بر احکام عقلمعتقدان کردهاند روی به محراب عشق
ترک خور خواب کن برگ مشقت بسازنیست به آسودگی رخصت اصحاب عشق
ای که بهشت آرزو میکنی و غافلیروضهٔ ما کوی دوست رضوان بوّاب عشق
گردن عشاق بین قید به زنجیر شوقبر در مشتاق بین جذب به قلّاب عشق
هر چه مشوش شود جوف دماغ خردگو به من آی و بخور شربت جلّاب عشق
برق نفاقش بزد سوخته خرمن بماندهر که به رغبت نداد خانه به سیلاب عشق
نقد نبهره نزد عشق چو قلّاب عقلگشت روان لاجرم سکهٔ ضراب عشق
کشتی تدبیر ما کی به درآید ز موجعشق محیط است و عقل غرقه به گرداب عشق
سوز و نیازی رسید قسم نزاری و بیشکلکی و فکری نداشت از همه اسباب عشق