گنج

شمارهٔ ۷۶۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ل۱۰ بیت
دوست می دارم به جانش در میانِ جان و دلچون کنم دستم رسد آیا بدان ترکِ چگل
باشدش آیا سر و برگِ جوان مردیِ آنکدستِ من گیرد بر آرد پایِ امّیدم ز گل
کس چو من ماهی ندارد مهربان و کینه توزکس چو من یاری ندارد جان فزای و دل گسل
دعویِ ما شد به دیوانِ قضایِ عشق قطعکرده اند این ماجرا از مبداء فطرت سجل
فطرتم مشغول می دارد به عشق ای دوستانهر کسی هستند در دنیا به کاری مشتغل
بر نگردم تا نیابم بار در عینِ حضوراینَت بی همّت که از طوبا شود قانع به ظل
جانِ ما را اتّصالی نیست با افسردگانجانِ ما بوده ست با جانان ز مبدا متّصل
چون کنی با آن که هم از دل برون شد هم ز جانهم چو جان بنشسته باشد در میانِ جان و دل
تابِ زلفِ دل فریب و غمزه ی غمّازِ مستدارد از رویِ خردمندان نزاری را خجل
بر لبِ کوثر ز جانی بر دهان از تشنگیچون نداری اختیارش بایدش کرد بحل