شمارهٔ ۳۹۸
فریاد نمی رسند فریاداز دست ستمگران بیداد
جان در سر عشق کرد و شیریندر گوش نکرد شور فرهاد
اطراف جهان پر از پری رویچون دیده بدوزد آدمیزاد
مسکین چه کند دگر گرفتارتسلیم چو در کمند افتاد
تا صبر حجاب عشق گرددعقل آمد و پیش من بَراِستاد
ناگاه فتاد آتش عشقدر خرمن عقل و داد بر باد
من می خواهم که دامن صبراز دست دهم نمی توان داد
بدنامی دل نمی پسندمدر صحبت صبر سست بنیاد
تا جان داری نزاریا بیشهرگز نکنی ز دل دگر یاد
خود می دانی که در همه عمریک لحظه نبوده ای از او شاد