گنج

شمارهٔ ۳۹۹

ای ترک ما گرفته و از ما نکرده یادیاران چنین کنند نه هرگز چنین مباد
آبم به روی کار برفته ست و دل ز دستزان گه که آتشم ز تو در خرمن اوفتاد
گه گه اگر کنم به ادای نماز عقدحالی خیال روی تو پیشم برایستاد
پس چون کنم چه چاره توان کرد با خیالانصاف من که می دهد اینجا به حق وداد
سلطان عشق مملکت جان فرو گرفتدل را مجال آنکه حدیثی کند نداد
تسلیم پیش کرد و ملامت ز پس روانانصاف آنکه قاعده ی معتبر نهاد
گرنه ستیزه ی دل ما بودی از بهشتدر بر سرای عالم دنیا که می گشاد
دل خود درست شد که ز ما بر شکست و رفتبا جای خود نیامد و از ما نکرد یاد
هر دم به محنتی دگرم مبتلا کندهرگز نبوده ام ز دل بی قرار شاد
هر روز می کنند گل دیگرم در آبکس همچو من به دیده و دل مبتلا مباد
بی دل تر از نزاری شوریده روزگاراز مادر زمانه بر آنم که کس نزاد