شمارهٔ ۴۰۰
دیر شد تا ز ما نکردی یادطرفه رسمی نهاده ای بنیاد
الله الله نمی کنی تقصیرآفرین آفرین مبارک باد
توبه توبه ز یار بی آزارمآوخ آوخ ز یار سست نهاد
آب سر می زنم بر آتش دلخاک بر سر همی کنم چون باد
بر شکستی و عهد بشکستیچه توان گفت چشم بد مرساد
با تو باری به باد بر دادمجان شیرین به هرزه چون فرهاد
تا دگر عاشقان چگونه رهنداز جفای تو ظالم بیداد
کژ نشین راستگوی تا کی و کی؟از تو بودیم یک نفس دل شاد
چند خون ریزی از خدای بترسبه تو جبریل وحی نفرستاد؟
عاشقان را به غمزه ی جادوچشم بربسته ای زهی استاد
تا ترا لا اله الا اللهای نزاری چه چشم زخم افتاد