شمارهٔ ۴۰۱
تا نیستی در آمد و هستیِ ما ستدهم صبر در حجاب شد از ما و هم خرد
ما عاشقانِ کویِ خرابات دم زنیمکز زاهدانِ صومعه بویِ وفا نزد
از حرص و آز تن به عنا در نداده ایمهم چون درختِ توت لگد خورده از قفد
دیوانگانِ ملکِ خداییم و خلق رادر ما ز راهِ عقل تصرّف نمی رسد
ما را به رنگ و بوی تفاوت نمی کندگر اطلس است پوشش و گر پارۀ نمد
محرابِ دینِ ما خمِ ابرویِ او بس استیک وجه اگر دو قبله کند کی روا بود
چون دوست در نظر بود از حور فارغیمبا نور آفتاب کجا شمع در خورد
الّا رضایِ دوست نجویم ز خیر و شرالّا برایِ دوست نگویم به نیک و بد
در عشق واجب است دلیلی نزاریاهرگز به منتها نرسد هیچ کس به خود