شمارهٔ ۲۴۶
بر یادِ صبوحیانِ سر مستخواهم سر و پایِ توبه بشکست
ما آدمی ایم و رختِ توبهباری ست که بر خران توان بست
سرمایۀ پاک باز خمرستنتوان به قمار شد تهی دست
تو از سرِ نام و ننگ برخیزطوفانِ بلا و فتنه بنشست
ای خواجه دماغت آسمانی ستبر مرکزِ دل محیط پیوست
گر بر شکنی زهر دو بینیچون نقطۀ مرکز آسمان پست
این است مطوبّات اطباقکس هم چون من این بیان نکرده ست
جور از متعصّبان بی دادسهل است اگر قیامتی هست
مالک ز پس و صراط در پیشعذرا ز میانه چون توان جست
کردی چو کمان نزاریا تیرهفتاد فزوده گیر بر شست
از حال نصیبِ خویش برداروز پیش کفافِ نسیه بفرست
هش یار مرو به خاک زنهارتا برخیزی ز خاک سر مست