شمارهٔ ۲۴۵
خوشا وقتِ دیوانگانِ الستکه بی دل دلیرند و بی باده مست
بهشت و جهنّم زده پشتِ پایز دنیا و دین کرده کوتاه دست
ز اضداد توحید صورت مبندکه این رشته دیرست کز هم گسست
ز پیوندِ مبداست این اتّصالکه آن جا جدا شد عسل از کبست
در ابداع از آن جا که نیک است و بدبلندش همان قدر دارد که پست
از آن جا که معشوق و عاشق یکی ستبرون آمد از جان و در جان نشست
اگر تو برون رفتی از خویشتنجزو منگر ای یار تا هیچ هست
مقاماتِ تو سدرة المنتهاستچه باشی درین خاک دان پای بست
دل هر که با عشق پیوند یافتز بیغارۀ عقل باری برست
خنک آن برافکنده بنیادِ خویشکه یک باره از کفر و دین برشکست
نمود اوّل و باز در پرده شدنزاری از آن روی شد بت پرست