شمارهٔ ۱۲۵۹
کس ندارم که پیامی برد از من به کسیچون کنم دسترسم نیست به فریاد رسی
بر کسی شیفته ام باز من خام طمعکه چو من سوخته خرمن یله کرده است بسی
از منش یاد نمی آید و خود می داندکه از او صبر ندارم من مسکین نفسی
هوسی بود که با من به ضرورت می باختچند بردارد اگر عشق نباشد هوسی
من نه آنم که نظر بر همه جنس اندازمکی شود گوهر دریا متعلق به خسی
بود آیا که سر کوی فلانی هرگزروز بی محتسبی بینم و شب بی عسسی
گر به عمری نفسی وصل شکر دریابمبه علی رغم بر آید ز زمین خر مگسی
هرگز از کنج نیارم به درآمد پنهانورنه بسته ست به هر عضو من آخر جرسی
روش من همه سرمایه ی دیوانگی استهرکسی ره به خرد برد و نزاری به کسی
رخ اگر بر رخ چون برگ گل دوست کشمپیل را طرح نهم مدعیان را فَرَسی
بس دمی گر بکشندم چو برنج از سر پوستوالله ار ملک جهان پیش من ارزد عدسی