شمارهٔ ۹۹۸
کُنج خراباتِ عشق، جای من و گنجِ منخواه زمان بر زمین، خواه زمین بر زمن
ملکِ قناعت بود، سلطنتی معنویسلطنتی بیفتور، مملکتی بیفتن
از همه جنسم به سر، وز همه نوعم گریزالّا از جامِ می، الّا از جانِ دّن
خونِ دلم میخورد، چند خورم خونِ رزمن شده در خونِ او، او شده در خونِ من
مایهی نفع است و ضرّ دایهی عقل و جنونراحتِ جان است و روح آفتِ مغز و بدن
مینهد و میکند فعلِ بد و نیک فاشقاعدهی صلح و جنگ خاصیتِ مرد و زن
همنفسان را به لطف خستهدلان را به طبعکرده به دم چون مسیح پرورشِ جان و تن
عربده خو را به قهر بیهده گو را به جبرکرده به نیشِ زبان زهرِ غضب در دهن
هست نفاق و وفاق هر دو درو مجتمعمشرک اگر نیستی هر دو به هم برشکن
شرک حریفِ بدست نیک بپرهیز ازواصلِ خلاف است و شر از بُن و بیخاش بکن
بشنو اگر عاقلی پندِ نزاری بروهمنفسِ راح باش با دگران دم مزن