گنج

شمارهٔ ۱۳۳۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: نی۹ بیت
می‌بری از منِ مسکین دل و بر می‌شکنیبس تو خود هیچ سخن نیست که در خونِ منی
خویشتن را به ارادت به تو دادم گفتمعالمِ شیفتگی خوش‌تر و بی خویشتنی
اولم لطفِ تو برداشت بدان دل گرمیو آخر از چشم بیفکند بدین ممَحنی
چاره‌ ای نیست که شیرین هم ازین جا انداختشور در خاطرِ فرهاد ز شیرین سخنی
بی‌وفایی تو ای یار درست اینجا شدکه حریصی به جگر خوارگی و دل‌شکنی
کاشکی سنگ دلت سخت حمایت بودیوه‌که چون سست گروهی و چه نازک بدنی
کارِ یاران که هم از دستِ تو شد بی‌سامانچون سرِ زلف نه شرط است که در پا فکنی
بر گرفتیم بر از شاخِ ملامت و اکنونروی آن است که بنیادِ ملامت نکنی
از تو این چشم نبودش که شوی بی‌آزرمتا به حدّی که دگر یادِ نزاری نکنی