گنج

شمارهٔ ۱۳۲۹

باور نمی‌کنم که تو پیمان بنشکنیزیرا که التفات به یاران نمی‌کنی
زین به‌ترک نظر به من دل شکسته کنتا چند از تو سرکشی از من فروتنی
سروی و سرو اگر چه که آزاد خوش‌ترستنی تا حدی که بر سرِ ما سایه نفکنی
دل با تو در تنعّم و تن بی تو در نیازای آن که راحتِ دلی و آفتِ تنی
خطی به دوستیِ تو بر من کشیده‌اندما دوستیم و بنده ی صادق، تو دشمنی
تقدیر قادرست و گرنه ز رویِ عقلنی من موافق تو نه تو لایقِ منی
گردون به سر برآمده هم زیرِ دستِ تستمن عاجزی چه گونه کنم با تو گردنی
برقع برافکن از بنِ گوشت ز بامدادتا زهره بعد از این نزند لافِ روشنی
در سر کشد نقاب ز رشگِ تو آفتابهم شام بر مثالِ کشیشانِ ارمنی
ای سروِ سیم ساق که در بوستانِ جانشاخِ امید را به جفا بیخ می‌کنی
دیوانگی ز مامِ نزاری نمی‌کشدتا زلفِ هم چو سلسله بر هم نمی‌زنی