شمارهٔ ۱۲۴۴
مگر تقدیر دل باری به غم رفته ست و سر بازیالا ای دل چه می ترسی به جان من چه می نازی
بنای دوستی باید که باشد ثابت و محکممحبّت چون ترا بستد دگر با خود نپردازی
ز دستت هیچ برناید مگر با صبر بنشینیز عقلت هیچ نگشاید مگر با عشق درسازی
اگر خواهی که گوی عشق از میدان بری بیرونز همت مرکبی سازی و بر کون و مکان تازی
نخواهی رفت با خود در مقامی خانه ی وحدتمگر هم از برون کلّی و جزوی هر دو در بازی
صراط است این و اعما را نباشد حدِّ بگذشتنبه دست پادشاهان بر نزیبد عکّه را بازی
مکان لا مکان خواهی و دل بر تیره یخاکیدوالک بازی آن جا کی توان کردن مکن بازی
نهاده منّتی بر حق که من از اهل اسلاممبه حج نارفته و حاجی غزا ناکرده و غازی
نزاری از تکبّر هیچ نگشاید تواضع کنبنه گردن که آن جا در نمی گنجد سرافرازی
مشو مغرور اگر مشهور شد صیّت که چون بلبلبمانی در قفس همواره محبوس از خوش آوازی