شمارهٔ ۱۲۴۵
چه دلبری که به دل داریی نپردازیهمین و بس که دل می بری به طنّازی
به پیش خلق ز جور تو پرده بردارماگر ز رخ نفسی پرده برنیندازی
دلم ز پای درآمد بیا و دستم گیرسری به کار درآور مکن سرافرازی
به خوبی تو چه نقصان رسد اگر نفسیدلِ شکسته دلی را به لطف بنوازی
نیاز بنده و ناز تو چند برداردبه حسن یک دو سه روزه این چنین چه می نازی
عنان عقل رها کن که هیچ نگشایدز نقش بندی و طرّاری و عجب سازی
ز من حیا نکنی از خدا نیندیشیکه هر زمان به جفا حیله ای نو آغازی
اگر حواله ی کار تو با خدای کنممسلّمت نشود با خدا حیل بازی
شبی که گوش کنی ناله نزاری رااگر چه سنگ دلی هم چو موم بگدازی