شمارهٔ ۷۷۴
ای دل از عمرِ گرانمایه چه داری حاصلحاصلی نیست به جز هرزه درایی ای دل
گِردِ پا وسرِ آفاقِ جهان برگشتیاز جهان جز غم و اندوه چه کردی حاصل
بر تو دیرست که بستند مجانین عمدامحضرِ ترکِ خردمندی و کردند سجل
بره و مرغ حلال است بر انسانِ شریفهمه مردار بخوردی و نکردی بسمل
دلِ آلوده به ادناس کجا خواهی برددل سِتان از تو دلی می طلبد بی غِش و غِل
از تو تا این چه بلا بودکه آمد به سرمبحلی گر نکنی بیش ز من یاد بحل
گر برآید ز درونم نفسی گوید عقلپیشِ ما بی ادبی می کنی ای لایعقل
ور برایِ جگرِسوخته خواهم آبیبر جَهَد عقل که ای خام طمع لاتعجل
زین دو مشکل که برون آوردم الّا صبرصبر اگر داشتمی کار نبودی مشکل
ترکِ دل بازی و دل گیر نزاری پس ازینوقتِ آن است که دل باز شناسی از گل
نتوان کرد به پیرایه سر اکنون که خطاستدست در چینِ سرِ زلفِ نگارانِ چگل