گنج

شمارهٔ ۷۷۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ل۱۳ بیت
به جز ملامتم از دل نمی شود حاصلچه می کنم ز چنین دل که خاک بر سرِ دل
چه توبه ها که بکردم ز عشق و سود نداشتدلِ ستیزه کشم باز می کند باطل
حریص می کنمش بر صلاح و بر تقوابه جز به شیشه و شاهد نمی شود مایل
ملامتی ز پس است و قیامتی در پیشدو واقعه ست یکی مشکل و دگر هایل
هنوز واقعه ی مشکلِ دگر دارمکه دل گرو بنشسته ست و یار مهر گسل
زمانه حل نکند مشکلاتِ عشقِ مراکه جزوِ مشکلِ من مشکل است وکُل مشکل
به حلّ و عقدِ خردعشق باز نتوان داشتحیَل چه دفع کند چون قضا شود نازل
شکیب کردنِ من خود ز دوست ممکن نیستکه عقل بر سرِ پای است و صبر مستعجل
چه بادیه ست که در باده ی ولایتِ عشقکه نه منازلش آید پدید و نه ساحل
درونِ سینه ی من عشق و بی خبر من از اوکه شرم باد مرا زین حیاتِ بی حاصل
بسی به خانه ی درویش اتّفاق شده ستکه پادشاه فرود آمده ست و او غافل
به گوشِ جان دو سه نوبت شنیدم این آوازز ما ورایِ نهم آسمان به صد منزل
نزاریا تو چه مرغی که از دریچۀ غیببه دامِ عشق در افتاده ای چنین مقبل