گنج

شمارهٔ ۷۷۲

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ل۱۰ بیت
سرِ پیوند ندارد صنمِ مهر گسلخود دلش داد که بَرکند چنین از ما دل
دوست نادیده و نا کرده وداعی با اورفتنم واقعه‌ای مشکل و بودن مشکل
چون روم چون سپرم راه چه تدبیر کنمخاطرم قیدِ مُقام است و قضا مستعجل
خاکِ ره گل کنم از گریه و ترسم که شومخجل از صحبتِ اصحاب و بمانم در گل
تا سحرگاه ز تاب و تفِ اندوهِ خلیلهر شبان گاه کنم برسرِ آتش منزل
من به پیرانه سر از دستِ دل آشفته شدمروز و شب در هوسِ صحبتِ خوبانِ چگل
سر تشویر کی از پیش برآید دگرمچون نشینم پس ازین با عقلا در محفل
عشقم از فطرتِ اُولا به در آورد نه عقلقابلِ امر محقّ است و مشنّع مبطل
نکند از عقبِ دوست نزاری رجعتلامحال از پیِ خورشید بود سرعتِ ظل
هیچ جنبش نبود بی اثرِ جاذبه‌ایچه کند پس‌روِ هنجارِ زمام است ابل