شمارهٔ ۶۵۴
آخر ای دل چیست چندین رستخیزعشق و میدان و تو ای غافل گریز
از صراط عاشقان پرهیز کننیست آنجا جز گذر بر تیغ تیز
چارهٔ دیگر نداری جز همیناشک در دامان و می در جام ریز
دست در نای صراحی زن به عشقچون مؤذن بانگ بردارد که خیز
ای که در بستان جانم شاخ مهردست در هم داده چون بیخ فریز
هم چنان بوی محبت میدهدچون شود در گِل عظامم ریزریز
بوی خون آید ز خاک مست منای عجب گر در نشورد خاک نیز
ای نزاری هم صبوری ممکن استنه ز اصل اصفهان خیزد حجیز