گنج

شمارهٔ ۸۱۱

دردا که سی ز عمر به غفلت گذاشتموز روزگار فایده یی بر نداشتم
پنداشتم که تابعِ فرمان ایزدممن خود هنوز در طلبِ شام و چاشتم
معلوم شد که هیچ ندانسته ام چو چشماز روی عقل بر همه اشیا گماشتم
از تیغِ آفتاب اجل سر نبرد کسچندان که سایه بانِ خرد بر فراشتم
گر نیکویی نکردم چندی ز فعلِ بدخود را ز جهل رفتم و با خود گذاشتم
پرسیدم از پدر نُکَتی وان لطیفه رادر خواب بر صحیفۀ خاطر نگاشتم
گفتم بگوی تا به چه حالی چه گونه ایگفت ای پسر من آن بدرودم که کاشتم