شمارهٔ ۸۱۰
دوش بس خوش روزگاری داشتمتا سحر در بر نگاری داشتم
تا برآمد الصلات از پشتِ بامدست در بوس و کناری داشتم
بر جمالش از لبِ می گونِ اومی شکستم گر خماری داشتم
خوش بود تنگِ شکر در بر شگرفراستی فربه شکاری داشتم
بوسه ها کردم غنیمت بی شمارگرچه یک یک را شماری داشتم
بوده ام بر خرمنِ گل خفته لیکاز نگهبانانش خاری داشتم
چون گرفتم در کنارش از میانرفت بیرون گر غباری داشتم
هم شبی خوش روز کردم عاقبتاز پیِ آنک انتظاری داشتم
با نزاری گفت فردا بازگویدوش بس خوش روزگاری داشتم