شمارهٔ ۱۳۸۲
مرا ناگاه پیش آمد بلاییخلافِ عقل نازل شد قضایی
دلم گم شد ندانستم کجا رفتنشانی میدهد هر کس به جایی
تفحّص کردم از قوم مسافرمگر گفتم بود مشکل گشایی
یکی میگفت دیدم در ختایشگرفتارِ کمند دل ربایی
دگر یک گفتم پندارم به کشمیرچنینی دیده ام قیدِ بلایی
دگر یک گفت من دیدم به رومشچنین افتاده کار مبتلایی
دگر یک گفت نی در زنگبار استچنین دیوانه ی زنجیر سایی
دگر یک گفت در بغداد دیدمچنین سرگشته ی شوریده رایی
دگر یک گفت دیدم در عراقشندیدم لیک کارش را نوایی
دگر گفت از خراسانش طلب کنبه هر موضع که خوش دارد هوایی
یکی گفت از قهستان نیست بیرونطلب کن دل فروزی جان فزایی
به غمزه ساحری عاشق فریبیبه لب جان پروری معجز نمایی
جهان آرای رویی دارد الحقکه خورشید است در جنبش سهایی
نشسته دیدمش جایی که داردچو فردوس برین خرم فضایی
به عزّت بود بر طاق هلالیزخطِّ سبز کرده متّکایی
چو رمزش گوش کردم مطلقا بودصفات ابروان آشنایی
نزاری وقت آن آمد که بادلدرآیی از سرِ صلح و رضایی
نشاید کرد بیزاری به یک بارگر از وی دروجود آید خطایی
مرو مِن بعد بر دنبال دل بیشبرو بنشین به کنج انزوایی