گنج

شمارهٔ ۱۳۸۱

هنوزم می دهد زحمت میان سرو بالاییهنوزم می شود رغبت کنار سیم سیمایی
نصیحت گوی مستولی و من از پند مستغنیقراری میدهی با بی قراری نا توانایی
اگر چه خَصل میریزم ولیکن این قدر دانمکه هر جا وامقی باشد بود محتاجِ عذرایی
عذاب جان بود آن دل که خالی باشد از شوریوبال گردن است آن سر که در وی نیست سودایی
بلای اهل دنیا چیست با زشتی به سر بردنمکن منع ای پسر گر میکنم میلی به زیبایی
نمیباید بر افزودن اگر مشّاطه ی فطرتجمالی را به زیبایی نگاری کرد و آرایی
قیامت برنخیزد گر جمال هم نشین باشدکه چون رایش بود رویی و چون رویش بود رایی
چه کار آید سرِ بی دست و پا در مجلسِ مستاناصولِ چنگ را دستی فروع رقص را پایی
بیا تا راست برگویم چه عذرست این که می آرمهمان شوریده ی عشقم ز جانان نا شکیبایی
هنوزم عشق میدارد ز نکبت در پناه ارچهخرد بر من برون آرد ز هر گوشانه غوغایی
چو میدانم که در فطرت نخواهد بود تبدیلیچو میدانم ممکن نیست پیری را مداوایی
به دست و پای دانم من که بر ناید چنین کاریبه پیران سر اگر بر سازم از خود تازه برنایی
به چشم دیده ور بنگر به گوش جان و دل بشنوکه می گوید نزاری این سخن آخر هم از جایی
به نور معرفت روشن شود چشم دل ای خودبیننه از اعما که برسازد ز خود بیهوده بینایی
حجاب از پیش برخیزد چو باشی کرده بی علتتولّایی به دانایی و از نادان تبرّایی
چراغ کُلّ شییٍ یَرجَعُ آنجا شود روشنکه بی شبهت خلایق را معادی هست و مبدایی