شمارهٔ ۱۳۸۰
بر امیدِ تو که روزی به سرم بازآییمنم و دردِ دل و کنج غم و تنهایی
اگرم هیچ حیاتی و بقایی باقیستآخرالامر مگر مرحمتی فرمایی
از درم باز درآیی و به بر درگیریکله از سر بنهی بندِ قبا بگشایی
گرچه شایسته ی وصلِ تو نباشد چو منیتو اگر بر چو منی رحم کنی میشایی
دل و دین از منِ بیچاره به غارت بردیشکرها گویم اگر بیش برین نفزایی
تو خود از بردنِ دل باز نمیپردازیچه کنم میرسدت دلبری و رعنایی
روی در رویِ رقیبانی و یاران محرومآه ازین غصّه که یکباره شدم شیدایی
مردمانم ز ملامت متواری کردندچون کنم زور کنم با صنم یغمایی
گو میارای به مشّاطه ی قدرت رخِ خوبتا نباید شدنم شیفته و سودایی
صورتِ آدمیان را به نکویی حدّیستآدمیزاده که دیدهست بدین زیبایی
گرچه در قاعده ی لذت دنیا طالببینصیب است به پیرانهسر از برنایی
چون مرا عشق چنین واقعه ای پیش آوردبا قضا پنجه کنم جهل بود دانایی
گو جهان زیر و زبر شو من و عشقِ تو که هستدوستی ممتنع از هر دری و هر جایی
در به رویِ همه خوبان جهان بربستمبر امیدِ تو که روزی به سرم بازآیی
سرِ هم خانگی ام نیست نزاری با تومنم و دردِ دل و کنج غم و تنهایی