شمارهٔ ۱۲۸۷
من تشنه ترم ساقی حالی به من آور میتا توبه کنم باطل اکنون نکنم پس کی
گر صالح و گر فاسق بر فطرت خویشم منتو تخم نکو بفشان وز ما بستان ده وی
آن را که به خاک رز کردند عجین خاکشهرگز نکند توبه ور گفت کنم هی هی
مشنو سخن احمق بیهوده چه می گویدفطرت نشود دیگر توبه چه کند با وی
یک جرعه به هم بر زد مجنون سبک دل راشد مست و رقیبانش کردن برون از حی
خوردست خضر آبی کز خاصیت فعلشترکیب وجود او هرگز نشود لاشی
عکس قدح مستان گر صبح دمی ناگهبر چشمه ی خضر افتد از شرم شود در خوی
ای یار ز من بشنو از دختر رز رمزیکو هست و نمیداند هم شیره ی جام کی
خاصیت آب خضر اینک بنگر بستانتا هست علی التعیین در چشمه ی جام می
در حوصله ی عاقل این رمز نمی گنجدعاقل نبرد بیرون از منزل ما این پی
این بار که بازآید با عقل بگو ای دلزنهار نیندازی بر کار نزاری فی